کیوان شاهبداغی

و به انگشت نخی خواهم بست ، تا فراموش نگردد که هنوز انسانم

 

                      سر مشق های ما 

کبری ، دوباره ، تصمیم خودش را گرفته بود

او با مراد  ، دگر چت نمی کند

پطروس  ، کنار سد

با پنجه های سرد  و ورم کرده ، نیمه شب

تنها نشسته بود

...



کلمات کلیدی :
.:: ادامه ی مطلب ::.
نوشته شده توسط کیوان شاهبداغی در سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





 

                                    یک نفر با اسب می آید

دلم می گیرد از دلگیری مردان تنهایی

که شب هنگام

سر به زیر افکنده

شرم خالی دستان خود را،در کویر مهربانی

چاره می جویند

دلم می گیرد از این سفره های کوچک بی نان

ودستان نحیف کودکی یخ کرده ، بی فرجام

نگاه سرد و رد این هزاران سیلی بر گونه

و از احساس آن مردی که با تردید ، با اندوه

بر روی قامت شب می نویسد:

تا طلوع صبح راهی نیست!!

خدا را ای عزیزان مقوا فرش و آسمان شولای هم کیشم

با چه کس گویم

که این خلیفه ، اشرف مخلوق عالم

سرد و یخ کرده

کنون در جوی می خوابد!!

خجالت می کشم از سجده های رفته بر آدم

خلف فرزند آدم ، شرمگین سفره خالی

برای رهن خانه کلیه های خودش را می فروشد

دخترش ، آری عزیز دامن حوا

برای لقمه ای نان ....

خدای من چه گویم؟؟

دلم می گیرد از این استخوان در گلو

این خار در چشمی

که می میراند این شادی خوشبختی در جمع فقیران را

چه سخت است آن زمانی را که می فهمم گمان کردم مسلمانم

شنیدم آن صدایی را که می خواند من را

و دیدم خالی دستان بابا را،که آب و نان نمی آرد

و لیکن آبرو دارد

که فقیر مردمان تقدیر آن هانیست آیا هست؟

فرو افتادگان را هم خدایی هست آیا نیست؟

خدایا من نمی دانم گناه بی کسی با کیست

دلم می گیرد از بغض وسکوت و ترس انسان ها

از آن حسرت که فریاد آوری یک آه

و از تک سرفه های کودک همسایه مان وقتی دوایی نیست

و از نمناکی چشمان آن مردی با با دستان خالی

از تو می پرسد

برای کودک تبدار من آیا امیدی هست؟؟

چه شرمی دارم از این وصله های دامن سارا

و کفش پاره دارا

به هنگامی که تکلیف خودش را از میان پرده های اشک می کاود

و می خواند

یک نفر با اسب می آید

که مردی از تبار روشنی

سارا نمی داند کدامین روز آدینه

ولی با بغض می گوید

که او یک روز می آید



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط کیوان شاهبداغی در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





 

                                              دو رکعت عاشقی 

چه زیبا آسمانی

مهربان ماهی

و گرما بخش خورشیدی

و چشمانی که می بیند ترا

گوشی ، پذیرای طنین گرم پیغامت

و دستانی به سوی بی کرانت

وین ، طپنده قلب پر مهری که می خواند ترا

 گرما سرشکی ، در کنارت ، در حضورت

اینک پر از نورم

بر این باور که تو هستی

و می دانی که من هستم

همان جایی ، همان وقتی ، همان جوری

که می خواهی که من باشم

نمی ترسم

 چو می دانم ، تو هستی در کنارم

مهربانم ، آشنای خوب همراهم

تو نور آسمانها و زمین

اینک نشانم ده ، قرارم ده

مرا از این حجاب ظلمت وین پرده های نور ، بیرون کن

نگیر از من نیازم را ، خودت را

عاشقم فرما

زمینی عشق را بی یاد تو ، هرگز نمی جویم

که قبل و بعد و با هر چیز ، من تنها تو را دیدم

چه زیبا خالقی دارم

که زیبایی من را دوست میدارد

بیاندیشم به زیبایی ، به زیبایی سخن گویم

تا که کردارم به زیبایی بیانجامد

سلامم ده

 و تسلیم و توکل راعطایم کن

چه تقدیری مرا فرموده ای اینک ، نمی دانم

نسیمی  ،  باد  همراهی ، یا که  طوفانت

 چه باک ،  گر ریشه دارد ، با تو ایمانم

سلام ای هق هق آرام شب هایم

سلام ای رویش همراهیت در عمق ایمانم

هلا ای جمله مهمانان خوان خالق یکتا

کنار سفره هستی

گر ، ما به دعوت آمدیم

با خود چه آوردیم ؟؟

سلامی ، دست مهری ، خرده عشقی ، ساده لبخندی  ؟؟

بفرمایی ، به همنوئی به لب هامان  بگو جاریست ؟

نگاه مهربانانه ، بر این هم سفره گان داریم ؟

دو زانو می توان بنشست ، تا جای رفیقی بر سفره مهیا کرد

به روی سفره دنیا عزیزم ، دگر سالم نمکدانی بگو باقیست ؟

و لفظ شکر ، نه بر گفتار ، بر کردار ما جاریست ؟

بجای آرزوی بهره مندی

بیا تا ما سعادت را از او خواهیم

خدا با ماست ، ما هم با خدا باشیم

به نورش ، دیده هامان را شفا بخشیم

ببینیم آبی دریا ، خروش رود را

رقص و سماع شاپرک ها را

زمینی بنده ای اما

تو روحی آسمانی در بدن داری 

کمی با آسمان نزدیکتر باشیم

نسیمی می وزد گاهی ،

به گوش دل ، دعای قاصدک ها را نیوشا شو

دو رکعت عاشقی فرما

کویری روزگاران را به باران ، آشنایی ده

دعای جیر جیرک را به آمینی ، تو راهی کن

به هستی با چنان چشمی که جمله ، جلوه اویند

یکتا شو

بپوشان عیب مردم را

ببخشا ، رحم کن

با بینوایان ، همنوایی کن

خلاصه با تو می گویم

عزیزا

به اهلش واگذار اینک امانت را

خلیفه 

گاه گاهی هم خدایی کن                      

                                          



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط کیوان شاهبداغی در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





 
نوشته شده توسط کیوان شاهبداغی در یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





 

                            یکی بود ، یکی نبود

سر شب ، عاشق باران بودم

و دلم ، لک زده تا

بچکم از لب دیوار حیاط

نم آبی بزنم باغچه را

یاکریمی به دلم پر زده بود

که در ایوان خنک

تکه نانی بخورم

جرعه آبی لب حوض

بپرم تا لب بام

مثل یک قاصدک شاد و رها

رقص کنان ، دل سپردم به نسیم

ماهی تنگ بلور

در دل روشن دریایی من

باله می جنبانید

من ، چه افکنده حجابی در من

وقت آنست دگر برخیزد

هم چو آیینه نشستم لب حوض

سینه خالی شده از هر چه جز او

گاه یک پولک سرخ

گاه یک شاپرک مست رها

شرم یک شاخه بید

راز ناز گل محبوبه شب

قامت پیچک تنهای صبور

سینه ام منزل نور

عدم آباد وجود

من ، چه بی من زیباست

گل سرخم شاید

یا که یک بدبده خوب و نجیب

چمنم، یاسم، گاهی شبنم

رد باران جریان دارد بر گونه من

جنس ابر است چشمم

عشق در سینه سکوتی پر راز

روح من جنس خدا

نفسم زمزمه پاک نیاز

نیمه شب‌ ، من خود باران بودم

نم دیوار حیاط

ماهی کوچک حوض

قامت پیچک باغ

هر چه گشتم که بیابم ز من ، آیا که نشانی

صد شوق

هیچ هیچم

همه چیز

                                              



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط کیوان شاهبداغی در یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





 

                               دو صد منزل          

گفتیم عاشقیم و دگر هرچه باد ، باد

آغاز کرده سفر را به نام او

با کوله بار ، باور و ایمان ، از ابتدا

با دست های گره کرده ، با یقین

در جستجوی آنکه بپوییم راه او

در آرزوی آنکه بخوانیم ، نوای عشق

مقصد ، رسیدن تا قله های نور

در هر نفس امید ، با هر قدم سلام

آیین لب دعا

تنها به شوق رسیدن ، نمی رویم 

ما عاشقان مسیر سعادتیم

دلدادگان همسفران رفیق راه

ما ، واژه واژه محبت سروده ایم

هرگز مباد ، شکوه ز خار کنار گل

خرسند از آنکه خارهای جهان ، گل نموده اند !!

با چشم دل ، چه آیه های فراوان که دیده ایم

ما دیده ایم ، شاپرکانی بدون بال

با خاطرات شعله شمعی به رسم عشق

پرواز میکنند

یک تکه چوب خشک ، با باور بهار

حتی بفصل خزان ، غنچه میدهد

ما معجزات عشق ، به کرات دیده ایم

ما دیده ایم دخترکی با قبول نور ، روشندلی صبور

با چشمهای بسته ، خدا را کشیده است

یا مادری ، که برای یتیم خویش

در بازی میان بودن و رفتن

به رسم مهر ، از مرگ برده است

ما عهد بسته ایم

با چشم های بسته ، نجوییم خدای خویش

بی مردمان خوب ، نپوییم راه دوست

یک روز در میان همین روز های خوب

جائی که وعده گاه دعا با اجابت است  

جوری که عشق ، نقشه آن را کشیده است

همراه آن کسی ، که قفل قفس را شکسته است

چیزی بسان نور ، تو را چشم در ره است

آری صبور باش

بار امانتی است ، که یزدان نهاده است

با استقامتی که خدا امر کرده است

چون کوه بوده ایم

طوفان بما وزیده ، ولی باز ، مانده ایم

با ریشه های تنومند بندگی

دل های ما ، به یاد تو ، آرام گشته است

ما رهروان طریق سعادتیم

چون قطره قطره ، بهم جمع گشته ایم

دریای با صلابت عشقیم ،  چه باک موج

این راه جز به یاد  خدا ، طی نکرده ایم

در این مسیر هر چه نوشتیم ، ذکر اوست

با باوری که وارثان زمینیم ، به روزگار

حتی اگر به شعله شمعی ، به قدر وسع

شب را شکسته ایم

آری ،  تمام جهان جلوه خداست

ما در تمام راه ، بجز او ندیده ایم

تکلیف ما ، رسیدن تا قله های نور

با این یقین ، که خدا در کنار ماست

اینک دویست منزل از این راه رفته ایم              

                                                                



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط کیوان شاهبداغی در یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





مطالب پیشین





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by k1shahbodaghi
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.


درباره :
پروفایل مدیر : کیوان شاهبداغی

.:: Categories ::.

 

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
کیوان شاهبداغی

.:: Page ::.


.:: Authors ::.

کیوان شاهبداغی

.:: Others ::.





.:: Archive ::.

امرداد ٩٠
فروردین ٩٠
دی ۸٩
آبان ۸٩